دست درد مامان  * در اتاقم

از تقریباً دو هفته پیش  (۱۶/۶/۹۲) که با فامیلها رفتیم باغ بابا جون، مامان دست درد شدیدی کرده  دکتر هم بهش گفته باید تا زمانی که من دنیا بیام، تحمل کنه. همش هم می ترسه این درد براش بمونه و نتونه من رو بغل کنه. خدا جونی کمک کن دست مامانم خوب بشه

خاله برفی دیروز (۳۰/۶/۹۲) دفاعیش بود، که خوب خوب برگزار شده . هورا. ،آفرین خاله برفی شب قبلش هم با دوست خیلی خوبش اومدن خونه ما و برای من یک لباس بادی جوجویی با یک کلاه بامزه آوردن. بعدش هم خاله برفی اسم من رو با همون وسیله هایی که برای پروژش بود برش داده بود و به در اتاقم زد. مرسی خاله جون  این هم عکس در اتاقم:

فسقلی به اندازه پاپایا!

 BabyFruit Ticker

سونوی 3-4 بعدی* کاغذ دیواری * تخت و کمد و ... * اسم من *

روز چهارشنبه (۶/۶/۹۲) خاله برفی جونم اومد شرکت مامان و بعدش با بابا جونم رفتیم سونوی ۳-۴ بعدی، اما خانم دکتر خیلی بد اخلاق بود و به سوالهای مامان جواب نمی داد و آخر هم نتونست یک عکس خوشگل از من بگیره. اما خدا رو شکر اعلام کرد که همه چیز خوبه و توی هفته ۲۳ ، من یک دخمل سالم ۵۲۰ گرمی هستم

روز پنجشنبه (۷/۶/۹۲) با بابا جونم رفتیم خرید کاغذ دیواری برای اتاق من.  یک طرح صورتی ملایم به همراه یک طرح گل برام انتخاب کردن. حالا مامان همش دعا می کنه که طرح گلش اتاق رو شلوغ نکنه

روز جمعه (۸/۶/۹۲) همگی با هم رفتیم نمایشگاه کی.تکس خرید. دست بابایی و مامانی درد نکنه که برام یک طرح خوشگل خریدن. مدل با.لسا طرح پی.نک. بعدش هم برام کالسکه و .... خریدن و چون مامان و خاله برفی گلم خسته بودن همه برگشتیم. بعد از خرید هم مامان از طرف من توی نمایشگاه مامانی و بابایی را بوس کرد و ازشون تشکر کرد منم مثل مامانم و بابام عاشقشونم. خیلی

بعد از اینکه سونوی این دفعه دختر بودن منو رو رسماً اعلام کرد، منم اسمم رو رسماً اعلام می کنم: من ل.ی.ا.ن.ا هستم. یعنی بانوی درخشنده و زیبارو. الهی همین طوری هم باشم

مامان جون لطفاً عکسها رو زود بذار دیگه.

* آشنایی با فامیل * مشاهده اولین غذای من *

عید فطر (۱۸/۵/۹۲) رفتیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ مامانم. خاله ها و عمه ها و عموها از وجود من مطلع شدن و کلی ذوق می کردن. منم هیجانی شده بودم و توی دل مامان تند تند تکون می خوردم.از اونجایی هم که من نتیجه اولشون هستم، کلی از مامان قول گرفتن که مواظب من باشه  یکی از خاله های مامان هم کلی ذوق کرد و به من یک بسته گل سر صورتی داد و یکی دیگشون قول داد برام یک بافتنی خیلی خوشگل ببافه. ممنونم خاله های مهربون

دیروز (۲۰/۵/۹۲)، وقتی مامان از سر کار برگشت، فکر کرد که به خاطر گرما و عرق سوز شودنه که ، شیشه شیر واقعی من خارش گرفته. اما یک دفعه متوجه شد که یک مایع لیمویی رنگی از اون خارج شد با اینکه مامانم یک کوچولو نگران شد اما بابایی بهش گفت این همون کل*ست*رومه و چیز نگران کننده ای نسیت. مامانی مواظب به به من باش، خودم میام همش رو می خورم تهنایی

* اولین حرکت رسمی *

دیشب (۱۳/۵/۹۲) ساعت ۱۰ شب وقتی مامان غذایی که مادرجون برامون فرستاده بود و بهش می گفتن کله گنجیشکی رو خورد خیلی خوشم اومد و به خاطر همین اولین حرکت رسمی رو توی دل مامان خوردم. عین یک جوجه کوچولو

مامانم کلی منتظر این موقع بود و همش دلش می خواست بدونه کی این اتفاق می افته البته من دو هفته ای می شد که فقط به شدت به شکمش فشار می آوردم اما نه به مفهوم حرکت.

مامانم یک کم دلخوره. آخه توی شرکتشون روی یک پروژه خیلی زحمت کشیده و حالا که جواب داده و کلی امتیاز می خواد شاملش بشه به خاطر من مامان محرومه

خدا جونی خودت می دونی که مامانم چه قدر تلاش کرد. خودت لطفاْ هواش رو داشته باش تا دلش نشکنه. ممنونم

آش نذری * فت.ال.داپ.لر

روز سه شنبه (۸/۵/۹۲) مامانی مثل هر سال آش نذری درست کرد و اولین سبزی رو به نیت من ریخت  قراره سال دیگه یک بسته رشته هم به نیت من اضافه بشه. ممنونم مامانی جونم خاله و داییٍ مامان هم برای آش اومدن خونه مامانی و از وجود من کلی سوپرایز شدن همش می گفتن : به مامانی و بابایی نمیاد که مامان بزرگ و بابابزرگ بشن

روز پنجشنبه (۱۰/۵/۹۲) مامان و بابا اولین گجت رو برای من خریدن: دستگاه فت.ال.داپ.لر ، بعدش زود رفتن خونه مامانی و بابایی تا همراه خاله برفی صدای قلب من رو بشنون قلبم تند تند می زد و تعداد ضربانم ۱۵۸ بود. همه کلی ذوق کرده بودن. اما فردا صبح بابا جونم با عمو فرشاد و عمو آرش صحبت کرد و کلی عملکرد دستگاه رو با هم بررسی کردن و آخر به این نتیجه رسیدن که استفاده ازش برای من خوب نیست

یک نی نی صرفه جو

* هورا هورا * من یک نی نی صرفه جو هستم آخه روز پنجشنبه (۳/۵/۹۲) صبح با مامان و بابا و باباجونی رفتیم محضر تا خونه ای که خریده بودن رو سند بزنیم. اما متراژ خونه از اون چیزی که اولش گفته بودن بیشتر بود.

بابا هم تو راه به من گفت اکه این اضافه پول را از ما نخواهد کلش رو برای نی نی حساب باز می کنیم. توی محضر وقتی عمو فروشنده فهمید که من قراره دنیا بیام به مامان و بابا تخفیف داد و پول متراژ اضافه رو نگرفت.

دیروز هم که جمعه بود از صبحش من یکسره محکم دل مامان رو فشار دادم.اینقدر که مامان می ترسید من برام اتفاقی افتاده باشه.  به پیشنهاد بابا رفتیم بیرون و من از فشار دادن مامان دست برداشتم.

سخنرانی بابا * اولین هدیه

من از صبح توی دل مامانی کلی برای بابا دعا کردم. آخه بابا جونم امروز اومده شرکت مامان و برای مدیراشون جلسه آموزشی گذاشته . حالا همش مامان به من می گه براش دعا کن. خدا جونی الهی موفق باشه با اینکه از مامان دعوت کردند توی جلسه حضور داشته باشه اما این مامانی من به خاطر اینکه یک وقت دلشوره نگیره و من اذیت نشم، نرفت

دیگه تقریباً همه همکارهای مامان و رئیسشون من رو دیدن و من دیگه نی نی یواشکی نیستم. آخی خسته شدم این قدر مامان منو قایم کرد. 

دو روز پیش هم خاله الهه (یکی از همکارهای مامان) برام یک ظرف خیلی خوشگل هدیه آورد تا توش به به بخورم. خاله برفی هم یک گل سر خیلی ناز نازی بهم داد. خیلی دوستتون دارم. وقتی بیام، جبران می کنم.

مامان جون لطفاً عکساش رو برام بذار اینجا

** من دخترم **

دو روز پیش (۲۳/۴/۹۲) دقیقاً روز ماهگرد ازدواج مامان و بابا، من و مامان و بابا به همراه مامانی و خاله برفی رفتیم تا همه بفهمند من دخترم یا پسر؟

نزدیک پنج دقیقه ، طول کشید تا بالاخره آقا دکتر به مامان گفت دختره

من دخترم

مامان هم که کلی ذوق کرده بود، از هولش از آقای دکتر تشکر کرد 

بعدش هم مامانی و خاله برفی رفتند خونه اما بابایی دَدَری خودم تونست مامان رو که از خوشحالی هر چی بهش می گفتن قبول می کرد رو گول بزنه و ببره برج میلاد و یک افطاری سه نفری تا ساعت ۱۲ داشتیم.

راستی مامان به خاطر من باید روزی سه لیوان شیر، یک تخم مرغ و هفته ای دو بار ماهی بخوره با اینکه نه ماهی دوست داره و نه شیر!

نی نی یواشکی - خاله برفی

این مامانی من از وقتی من رو قورت داده به هیچ کدوم از همکارهای شرکتشون نگفته. من یک نی نی یواشکی هستم. البته به من توضیح داده که دوست داره ببینه کی خودش متوجه می شه

امروز که من ۱۵ هفته و سه روزمه یکی از همکارهای مامان بهش گفت : تو نی نی داری؟ هر چی هم مامان اصرار کرد که چشمام به خاطر کار با کامپیوتر این جوری شده باور نکرد که نکرد. مامان هم که اینجوریدیگه دلش نیومد و به اون همکار خیلی خیلی باهوش و مهربونش گفت.

راستی من یک خاله برفی جون دارم که این قدره دوستش دارم . هزارتا. قراره منو عوض کنه. بهم به به بده. منو ببره دْدْ . لالا . نانا و خلاصه همه چی. هر ماه هم از من و مامان عکس می گیره که ببینیم چه قدر بزرگ شدم.  خیلی دوسش دارم. خیلی. مرسی خاله برفی

همراه تازه

سلام.

این پیغام از دنیای قبل تولد به دنیای مجازی آدمهاست.

من یک همراه تازه برای زندگی تازه هستم.

خیلی کوچولوام : تقریباْ شش هفته و شش روزمه.

مامان جونم یک کوچولو تو نوشتن وبلاگ تنبل بودُ اما من خودم می نویسم همش رو.

یک معذرت خواهی و یک تشکر

 دوستای بی نهایت مهربون و گل یک زندگی تازه ، سلام

بابت تاخیرم یک دنیا معذرت می خوام . به خاطر یک سری مشکلاتی که پیش اومده فعلاْ وبلاگ یک زندگی تازه آپ نمی شه.

دلم برای همه دوستای وبلاگیم یک ذره شده . در اولین فرصت از خجالتتون در میام .

دوستتون دارم

ادای نذر

پارسال همین موقع ها یعنی دو ماه مونده بود به عروسیمون که مامان بزرگ عزیزم که میزان علاقم بهش گفتنی نیست مریض شد 

 روزی که عملش کردن توانایی نداشتم حتی به ملاقاتش برم و خودش هم اصرار داشت که من بعد عمل نبینمش . قربون مهربونیاش برم .

آخر شب دلم طاقت نداد و رفتم ملاقاتش . بعد از اینکه از بیمارستان اومدیم بیرون از ته دل اشک می ریختم و فقط از خدا سلامتیش رو می خواستم. همین و بس.

همسرم هم پا به پای من اشک می ریخت و دلداریم می داد. همون جا نذر کردیم که اگه سلامتیش برگرده محرم امسال به نیتش غذا میدیم

خدا رو هزاران بار شکر که مامان بزرگ گلم رو بهمون برگردوند.

ای خدای مهربون هیچ بنده ای رو اسیر بیمارستان نکن (آمین)

اولین تجربه شب یل.دا

زندگي آن قدر کوتاه است ، که يک دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت

این جمله رو خیلی خیلی دوست دارم . حسابی معنیش دلم رو می لرزونه

 اولین شب یل.دای خونمون رو در کنار مامان و بابا و خواهرم گذروندیم.

اینم ن.ن.ه سرما که مامانم برامون درست کرد

تولد آقای همسر * عروس راه دور * خوش شانسی آقای همسر

این هفته تولد آقای همسر مهربون بود  برای همسری سه بار تولد گرفتیم : یک بار خونه

مامان و بابای خودش یکبار خونه مامان و بابای من و یکبار هم خونه خودمون و به همراه

دوستامون 

یکی از اقواممون کارمند ص.دا و س.یما است و با یک دختر خانومی در ا.هواز که مجری

 یکی از برنامه های کوچولوهاست، آشنا می شه و به سلامتی قرار ازدواج گذاشتن.

 فردای تولد آقای همسری مامان و بابا و خواهر جونی برای مراسم نامزدی راهی اهواز

شدن. اینم قسمتی از سوغاتی های خوشمزه اهواز:

خدا رو شکر شانس به آقای خونه رو کرده هفته پیش توی یک مسابقه ای

 برنده شد و یک ساعت رو میزی و خودکار هدیه گرفت  دیروز هم توی یک

مسابقه دیگه سکه برنده شد که هنوز نرفته بگیره

هدیه گرفتن خیلی مزه داره. حتی اگه اون هدیه ارزش مادی نداشته باشه

 ولی کلی آدم رو خوشحال می کنه خدا رو شکر

***************************************************

پ.ن : دوستای گلم بابت کم رنگ شدنم توی دنیای مجازی معذرت

 می خوام. خیلی سرم شلوغ شده و دارم تلاش می کنم تا با یک

برنامه ریزی درست حسابی وقتهای آزادم رو زیاد کنم. موفق باشید

سرما خوردگی دو نفری * مربای کیوی * عید قربان

دو هفته قبل همسری حسابی سرما خورد و منم کلی ازش پرستاری کردم تا زود زود خوب بشه. از سوپ و شلغم گرفته تا آب میوه و بُخور و  . . . غافل از اینکه ویروس سمج داره برای خودم نقشه می کشه.

جمعه از صبح تمام بدنم حالت کوفته داشت و هر چی می گذشت کوفتگیش بیشتر میشد. همسری به زور مجبورم کرد بریم دکتر و ساعت هشت شب با یک عدد سرم  و دو عدد آمپول ناقابل از من حسابی پذیرایی کردن.

هفته گذشته یک روز بیشتر نتونستم برم شرکت و همون یک روز هم همکارها معترض که چرا اومدی ما رو مریض می کنی. خلاصه که همکارها حسابی تحویلم گرفتن

از اونجایی که هر دوتا مون با هم سرما خورده بودیم یک عالمه کیوی توی یخچال مونده بود. باهاشون مربای کیوی درست کردم.

صبج عید قربان رفتیم خونه مامان و بابای همسری و بعد از اینکه با دل و جیگر (بیچاره بع بعیه) ازمون پذیرایی کردن با اینکه دوست داشتیم پیششون بمونیم ولی مجبور شدیم بیام خونه خودمون و یک ناهار دونفری بدون حضور ویروس مزاحم بخوریم 

*********************************************************************

 پ.ن : دوستای گل و مهربونم یک سوال :

 برای من هم پیش اومده که پیامی رو برای وبلاگی بنویسم ولی وقتی دوباره رفتم پیامم نبوده. دو نفر از دوستای خوبم توی پیغامهاشون این موضوع رو مطرح کردن که پیامشون نیست.  چرا این طوری می شه ؟ راه حلش چیه؟

پ.ن۲: شیرین جون (رویا رحیمیان) چرا وبلاگت باز نمی شه عزیز؟

آخر هفته و . . .

 آخر هفته رو به اتفاق همکارهای شرکت به اردو  اس.ب سو.اری و تیر. اندازی رفتیم (پارک چیت.گر) . جای همه دوستان خالی بود. خیلی  خیلی خوش گذشت . 

 هر دو تا ورز.ش عالی بودن . به همه دوستای گلم تجربه کردنش رو توصیه می کنم.

تشکر فراوون

بابت محبت های قشنگتون یک دنیا ممنونم.  همه آرزوهای قشنگی که برام داشتین رو براتون آرزو دارم امیدوارم در زندگی تون سلامتی و شادابی و موفقیت موج بزنه

جشن تولد خانوم یک زندگی تازه

دیروز تولد ۲۷ سالگی خانم خونه بود   همسری هم زود از سر کار اومد خونه و به اتفاق مامان و بابا و خواهرٍ خانوم خونه رفتن شام بیرون و یک خورده توی پارک بدو بدو کردن و شیطونی  بعدش هم توی خونه شمع تولد فوت شد و کادو و کیک

یک اتفاق خیلی جالب هم افتاد . خانوم خونه ۲۷ سال پیش ساعت ۱۰:۳۵ شب دنیا اومد و امسال به طور اتفاقی شمع تولدش رو ساعت ۱۰:۳۵  فوت کرد 

امسال در کنار همسری یکی از بهترین تولد های عمرم رو تجربه کردم. همسر گلم برای هدیه تولد سنتور هدیه داد.  مامان و بابا و خواهرم هم بقیه اون چیزهایی که توی عکس هست.

خدای مهربون از تمامی مهربونی هات ممنونم. خیلی بزرگواری . خیلی گلی. دوست دارم 

دیشب وقتی برگشتیم خونه خودمون و با همسری تنها شدم ناخودآگاه بدون اینکه بدونم چرا اشک می ریختم و کادوهای تولدم رو جا به جا می کردم و از اعماق قلبم از خدای مهربون به خاطر سلامتی و مهربونی بابا و مامانم و خواهرم به خاطر وجود پاک همسر بی نهایت گلم تشکر می کردم 

 

سوپرایز از نوع پدرانه

بعدازظهرها از شرکت تا یک مسیری رو خودم میرم و مابقیش رو  بابای گلم میاد دنبالم  هر چی هم می گم منو خونه خودمون پیاده کن گوش نمیده که نمیده. منم نه که خیلی ناراحت می شم زودی قبول می کنم

روز چهارشنبه که من و بابا رسیدیم خونه، بابا ما رو به دیدن سیرک دعوت کرد. صبر کردیم تا شوشوی منم بیاد و رای گیری کنیم. من و مامانم مخالف بودیم. ولی به خاطر رای بابا و همسری و خواهرم رای ما دو نفر باطل اعلام شد و من و مامانم اینجوری و اون سه نفر اینجوری رفتیم.

ولی انصافاً خوش گذشت. فکر می کردم برامون تکراری باشه . ولی اصلاً این طوری نبود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: در ارتباط با پاپ اسمیر برای دوستای گلم که سوال داشتن باید بگم که تست سرطان دهانه رحم هست و البته اگر عفونتی هم در اون قسمت دیده بشه معلوم می کنه. برای منم یک مقدار خیلی کم التهاب داشت که دکتر گفت اصلاً مهم نیست.

یک سوال : دکتر برای من قرص یاسمین نوشته . علتش هم اینه که در مقایسه با قرصهای مشابه حالت تهوع و چاقی و . . . نداره. این درسته؟ 

سلامتی بزرگترین هدیه خدای مهربون* هدیه تولد برای دو همکار

 هر وقت از جلوی هر بیمارستانی که رد می شم از ته قلبم دعا می کنم که خدا هیچ بنده ای رو اسیر بیمارستان نکنه و هر مریضی هم که اسیر شده سلامتیش رو بدست بیاره (آمین)

 آزمایش پاپ اسمیر رو اغلب توصیه می کنن. ولی خدا می دونه که چه دلشوره ای گرفتم تا نتیجش رو ببینم. آخه به محض اینکه جواب آزمایش رو گرفتم دیدم نوشته نمونه ها شروع به تغییرات سلولی کرده و تغییراتش هم التهابیه!!!!!

چون دیر وقت هم رفته بودم هیچ متخصص زنانی توی بیمارستان عرفان نبود و دکتر عمومی هم حسابی سرش شلوغ بود. تا بالاخره یک خانوم دکتر گلی که اونجا بود متوجه شد که من فقط می خوام بدونم نتیجه آزمایش چی می گه و این التهاب خطرناکه؟

به گفته ایشون تنها با دارو برطرف می شه و اصلاً چیز مهمی نیست. خدا جونی ممنونم

این هفته توی شرکت تولد دو تا از همکارم بود. منم شبش با مامانم رفتم و براشون دو تا هدیه یک جور خریدم . چون از مدل قابلمه سرامیکیش خوشم اومد یکی هم برای خودم خریدم .

*********************************************************************

دوستای گلم بابات پیغامهای نازتون ممنونم. ببخشید اگه نرسیدم بعضی هاش رو جواب بدم. در اولین فرصت مهربونیهاتون رو جبران می کنم. برای همتون بهترینها و سلامتی رو آرزو دارم

آخرهفته یک زندگی تازه

 خانوم خونه یک زندگی تازه، زیاد اهل گردش و مسافرت نیست. بدش نمی یادها .ولی ترجیح می ده بعد از یک هفته کاری آخر هفته رو توی خونه بمونه و به کارهای عقب افتادش برسه ولی ۱۸۰ درجه اون ورتر :  آقای خونه یک زندگی تازه قرار داره . حاضره  با کلی مشغله و خستگی حتی یک ساعت وقت استراحتش رو هم بیرون از خونه بگذرونه

خانوم خونه هم اغلب هیچ کدوم از بهونه هاش نمی گیره و خلاصه روونه گردش می شه ( البته بعدش کلی بهش خوش می گذره ها  )

آخر این هفته هم به همراه دوستای همسری که ده نفر می شدیم ، رفتیم تاتر کمدی (بیشترش رقص و موسیقی).  از ساعت نه شب تا یک بامداد خیلی خیلی خوش گذشت. یک تنوع خوبی بود. بعد از اون هم رفتیم رستوران شیز و خلاصه سه نصفه شب برگشتیم 

یک زندگی تازه اولین تجربه بیرون رفتن، در حالی که مسئولیت پخت غذا روهم داشت ، تجربه کرد.

 

یک زندگی تازه به روایت تصویر

 جشن هفتمین ماهگرد پیوندمون.  البته آقای شیرینی فروش اون رو هفتمین ماه سالگرد نامیدند

ابتکار در جهت پخت غذاهای نوین: (کیک برنج )

تهیه اولین پف فیل یک زندگی تازه

دریافت سوغاتی از طرف مامان بزرگ گلم و خاله مهربون

تعطیلات آخر هفته: با هدف رفتن به رشت سفر رو آغاز کردیم  به خاطر ترافیک  بیش از حد تنها خودمون رو تا نزدیکای سد کرج رسوندیم و برگشتیم

 یک خبر بدون تصویر و حاوی کلی دلشوره : زلزله بی خبر   من به خاطر وحشت شدیدی که از زلزله دارم اون شب تا صبح به لوستر نگاه می کردم و نخوابیدم

کلاس ایروبیک * عروسک قشنگم  * خرگوش فری

 خیلی وقت بود که توی ذهنم برای رفتن به کلاس ورزشی برنامه ریزی می کردم ولی نمی شد. تا اینکه هفته قبل بالاخره طلسمش شکست و کلاس ایروبیک رو شروع کردم.  البته شنا رو خیلی بیشتر دوست دارم ولی از بس می گن استخرها باعث مریضی میشن برای انتخابش همیشه دو دلم

از بچگی من و خواهرم عاشق عروسک بودیم . هر جا هم که بابا می رفت ماموریت بهش سفارش می کردیم برامون عروسک بیاره . تا جایی که مامان مجبور شد یک بوفه فقط برای عروسکای ما دو تا بخره.  قبل از ازدواج یک روز با همسری برای ناهار بیرون از شرکت رفته بودیم و من یک عروسک رو توی ویترین مغازه نزدیک شرکتمون دیدم. کلی براش غش و ضعف کردم .  یکی دو ساعت بعد از ساعت کاری دیدم یک راننده آژانس زنگ خونه رو زد و گفت یک بسته دارین. همون موقع هم همسر مهربونم زنگ زد که برو عروسک خوشگلت رو بگیر.  اصلاً باورم نمی شد که این طوری منو سوپرایز کنه الان هم روی میز آرایش خونه عشقولانمون نشسته

 چند روز پیش هم که با همسری رفته بودیم خرید ، یک عروسک خرگوش دیدم که به دلم نشست . به همسری گفتم برای کادو خیلی خوبه و نیاز می شه  وقتی رسیدیم خونه همسری گذاشتش روی تخت و گفت به کسی نمی دیم . مال خودمونه  

 

یک همسایه خوب * خرید * بازنشستگی مامان

خانوم همسایه ما خیلی مهربونه و توی ماه رمضون ما رو با غذاهای خوشمزه اش شرمنده می کرد . منم که چند شب پیش کوکوی سبزی درست کرده بودم به همراه آخرین ظرفش که پیشم مونده بود ، براش فرستادم.

 جمعه این هفته با مامانم اینا رفتیم خرید البته بدون شوشو طلا که مجبور بود سر کارش باشه   بابا جونی هم دلش نیومد و مثل قدیما هم برای من خرید کرد و هم برای خواهرم  صد البته که من مخالفت کردم ولی بابا جونی نمی ذاشت من خودم پولش رو حساب کنم آخر هم یک پیراهن خوشگل برای همسری خرید و گفت من یک پسر هم دارم دیگه . الهی قربونش برم دلش نیومد برای شوشو چیزی نخره. خلاصه که الان ۳ هفته شده که ما پشت سر هم از مامان و بابا هدیه می گیریم.  

مامان گلم بالاخره بازنشسته شد (معاونت مدرسه).  مدیرشون خیلی بهش وابسته بود و تقاضای بازنشستگیش رو رد نمی کرد. تا اینکه وقتی دید مامان تصمیم جدیش رو گرفته در اوج ناباوری خودش رو هم بازنشسته کرد.  هفته آینده مدیرشون جشن بازنشستگی گرفته و همه خانواده ما رو هم دعوت کرده . حالا منم به فکر اینم که برای مامان یک جشن سوپرایزی بگیرم. ولی فکر کنم برنامه ریزیش خیلی خیلی سخته

البته دیشب برای عرض تبریک رفتیم پیش مامان ولی چون خیلی دیر وقت بود من فقط شامی رو که درست کرده بودم ،  بردم  حالا ببینم برای هدیش چه کار کنم

اولین مهمونی رسمی *  سرویس خواب * سوغاتی با.نه * یک سالاد جدید

 هفته قبل تصمیم گرفتیم پدر و مادر همسری رو برای افطار آخرین جمعه ماه رمضون دعوت کنیم و من حسابی روی کمک مامانم حساب کردم ولی همون شب مامان اعلام کرد که می خوان برن مسافرت خلاصه که شب پنجشنبه تا ساعت ۳ نصفه شب مشغول بودم. وسایل سالاد ، ژله ها و خرما و . . . رو آماده کردم و همشون رو با کمک گل مریم و مخلفات دیگه تزئین کردم. فردا صبحش هم شله زرد، شیر برنج، حلوا و . . . رو حاضر کردم . یک سفره افطاری تقریبا کاملی آماده شد. بابای همسری کلی خوشش اومده بود و می گفت اومدیم هتل هیلتن

تمام مدت همسرم رو سفارش می کردم که من کار دارم از میز افطاری حتماً عکس بگیر.  ولی اون هم ذوق زده شده بود و دائماً از من پیش مامان و باباش تعریف می کرد . وسطهای غذا یادش اومد که عکس نگرفته. دیگه من از دستش اینجوری شده بودم به جاش چون روتختی های مهمونی رو انداخته بودم ازشون عکس گرفتم.

دیروز هم مامانم اینا از سفر اومدن و ما رو دوباره با سوغاتیهاشون خوشحال کردن. منم برای اینکه به مامان ثابت کنم که حسابی از پس مهمونی براومدم برای شام دیشب یک سالاد با پوره سیب زمینی براشون درست کردم و بردم

 

  

نیم سالگی یک زندگی تازه

 ای خدا جونی قربونت برم بابا امان بده.  آخه این کره زمین رو چه قدر تند تند می چرخونی به خودت قسم اصلاً باور نمی شه که ۶ ماه از زندگی مشترکمون گذشت. اگه یه خورده سرعتش رو کم نکنی من همین جوری می مونما

دیروز می خواستم همسری رو سوپرایز کنم و براش یک کیک خوشمزه درست کنم. تا بدونه من بیشتر از اون حواسم جَمعه اما امان از دست تلویزیون و بالش و کولر . که وقتی آدم خسته از سر کار برمی گرده قدرت جذبش از هر چیزی بیشتره

به جاش تصمیم گرفتم اولین شله زرد رسمی زندگی رو درست کنم تا بلکه وقتی همسری برگشت به جای کیک تقدیمش کنم ولی همسری مهربون اومد و دیدم دستش کیکه از همون کیکی میوه ای های لادن

خدای مهربون عاشقتم. می پرستمت . ازت به خاطر همه نعمتهات سپاسگزارم

سپاس از خدا * سوغاتی د×بی

 خدای مهربون ازت ممنونم که حافظ پدر و مادرم بودی . ازت می خوام سایه اونها رو تا ابد بر سرمون نگه دار باشی و نذاری حتی یک لحظه زندگی رو بدون اونها داشته باشم. که حتی تصورش هم برام کابوسه. الهی همه مسافرها رو سالم به مقصد برسون.

با اینکه خدا رو شکر سفرشون طولانی نشد ولی ما کلی دلتنگشون شدیم. بعد هم با سوغاتی هاشون کلی شرمندمون کردن

 

این مامان و بابای شیطون هم که هنوز هیچی نشده برای نوه آیندشون اسباب بازی و لباس های خوشگل دلبرانه میارن.  تازه مامانم سه دست لباس حاملگی خریده و برای اینکه خیلی من به خودم نگیرم می گه اولین نفری که باردار شد می دم بهش

بعدش هم می گه شیرین  اصلاْ منظور تو نیستی ها به خودت نگیر. خیلی زوده که به فکر نی نی باشین.  

ولی خداییش ما حالا حالاها قصدش رو نداریم. درسته که مامان و بابام هر بچه کوچولویی رو می بینن کلی ذوق می کنن ولی اونها هم اصلاْ انتظارش رو ندارن. ما هنوز خودمون کوچولوییم

ولی از خدا می خوام هر وقت یک هدیه آسمونی بهمون داد سالم باشه و دخمل باشه

سفر مامان وبابا * سوپ پشت پا

بابا و مامان از روز یکشنبه رفتند مسافرت. من موندم و همسرم و خواهرم. تصمیم بر این شد که توی این چند روزی که نیستند ما بریم خونه مامانم اینا و اونجا بمونیم.

به خاطر اینکه حالا خیلی هم خواهرم دل تنگ نشه همون شب تصمیم گرفتیم بریم سینما . تنها فیلمی هم که توی اون سانس داشت چشمک بود. به نظر هر سه تامون خیلی فیلمنامه ضعیفی داشت. اصلاْ این قدر فیلمش پرش موضوعی داشت که نمی دونستیم این اتفاقها چه ربطی به هم داره و یا نتیجه این صحنه چی شد

بعدشم یه خورده تو پارک ملت راه رفتیم ولی به خاطر سفارشهای تلفنی مامان که زود برگردین رفتیم خونه

دیروز که از شرکت بر می گشتم تو راه دلم سوپ جو خواست. همیشه توی ماه رمضون من شکمو می شم و  چیزهای مختلف دلم می خواد  به خاطر همین یه خورده گشنیز تازه خریدم و رفتم برای مامان و بابا سوپ پشت پا درست کردم.  ولی از اونجایی که نمی دونستم مزش خوب شده یا نه و اینکه من و خواهرم حوصله نداشتیم ببریم برای افطاری همسایه ها. به خاطر همین خودمون دوتایی خوردیمش و برای آقای همسر هم نگه داشتیم.

امروز هم دلم حلیم بادمجون با پیاز داغ و نعنای فراوون می خواد. بنده خدا مامان یک عالمه برنج برامون آبکشی کرده و گذاشته که خودمون دَمش کنیم. یه چند مدل هم خورشت و دلمه و مرغ گذاشته توی فریزر. چه قدر هم ما داریم ازشون بهره مند می شیم واقعاً

خدای مهربون ازت می خوام مامان بابای گلم به سلامت از سفر برگردن.  با وضع این هواپیماها به خدا دِق می کنم تا برگردن

اولین ماه رمضون زندگی مشترک * کلاس با آقای L.e.o  * سرویس آرکُپال

پارسال ماه رمضون پیش خودم فکر می کردم که یعنی سال دیگه خونه خودمون ماه رمضون چه جوریه ؟  توی خیالم فکر می کردم که برای افطار کلی چیزهای خوشمزه درست کنم و خلاصه . . .به سرعت برق گذشت و امسال ماه رمضون دو نفره رو تجربه می کنیم. خدا رو شکر البته از اون چیزهای خیلی خوشمزه زیاد خبری نیست

ولی دیگه فکرش رو هم نمی کردم که مجبور باشم از چند روز قبل از شروع این ماه برم کلاس اجباری. اونم از صبح تا بعدازظهردیگه موقع برگشت به خونه فشارم حسابی می افتاد پایین بخش قشنگ ماجرای کلاس این بود که کلی دلم برای امتحان آخرش تاپ تاپ می کرد تا اینکه  استاد گلمون  وقتی حال و روز ما رو دید دلش برامون سوخت و اعلام کرد که امتحان نمی گیره خیلی خیلی استاد ماهی بود  هم خوب درس می داد و هم آخرش ما رو حسابی سوپرایزمون کرداینم عکس استاد مهربون:

بعد از یک استراحت حسابی تصمیم گرفتم آشپزخونه رو یه خورده گردگیری کنم. ظرفهای آرکُپال رو که از کمد بیرون آوردم یه عکس هم ازشون گرفتم. ولی یه چیزی فهمیدم : در اثر بی توجهی اینجانب تعدادی از قاشقها به همراه زباله ها دور ریخته شده اند. آخ از دست این بی دقتی هام حرص خوردم.

این پنجشنبه هم امتحان میان ترم زبان رو به سلامتی دادم. آخ که چه قدر الان احساس سبکی دارم.

**********************************************************************

دلم برای همه دوستای گلم یه ذره شده بود.  

درباره آرام گل باید بگم که به خاطر یک سری پیامهای وبلاگی وبلاگش رو حذف کرد. می گفت بهش گفتن که با نوشته هات قصد ناراحت کردن بقیه رو داری و . . . .  من شماره تماسش رو داشتم ولی جواب من رو هم نمی ده. خواهرش برام sms زد و گفت اصلاً حالش خوب نیست. براش توی این ماه خدا از خدای مهربون بهترین ها رو می خوام

نمی دونم چرا بین بعضی از دوست جونای وبلاگی به اسم مریم شناخته شدم.  من شیرینم شیرین یک زندگی تازه