* آشنایی با فامیل * مشاهده اولین غذای من *
عید فطر (۱۸/۵/۹۲) رفتیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ مامانم. خاله ها و عمه ها و عموها از وجود من مطلع شدن و کلی ذوق می کردن. منم هیجانی شده بودم و توی دل مامان تند تند تکون می خوردم.
از اونجایی هم که من نتیجه اولشون هستم، کلی از مامان قول گرفتن که مواظب من باشه
یکی از خاله های مامان هم کلی ذوق کرد و به من یک بسته گل سر صورتی داد و یکی دیگشون قول داد برام یک بافتنی خیلی خوشگل ببافه. ممنونم خاله های مهربون
دیروز (۲۰/۵/۹۲)، وقتی مامان از سر کار برگشت، فکر کرد که به خاطر گرما و عرق سوز شودنه که ، شیشه شیر واقعی من خارش گرفته. اما یک دفعه متوجه شد که یک مایع لیمویی رنگی از اون خارج شد
با اینکه مامانم یک کوچولو نگران شد اما بابایی بهش گفت این همون کل*ست*رومه و چیز نگران کننده ای نسیت.
مامانی مواظب به به من باش، خودم میام همش رو می خورم تهنایی![]()
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۲۱ ساعت توسط مامان - بابا
|
من و همسرم در اسفند ماه 1387 زندگی مشترکمون و شروع کردیم و حالا ادامه ماجرا . . .