سخنرانی بابا * اولین هدیه
من از صبح توی دل مامانی کلی برای بابا دعا کردم. آخه بابا جونم امروز اومده شرکت مامان و برای مدیراشون جلسه آموزشی گذاشته . حالا همش مامان به من می گه براش دعا کن. خدا جونی الهی موفق باشه
با اینکه از مامان دعوت کردند توی جلسه حضور داشته باشه اما این مامانی من به خاطر اینکه یک وقت دلشوره نگیره و من اذیت نشم، نرفت
دیگه تقریباً همه همکارهای مامان و رئیسشون من رو دیدن و من دیگه نی نی یواشکی نیستم. آخی خسته شدم این قدر مامان منو قایم کرد.
دو روز پیش هم خاله الهه (یکی از همکارهای مامان) برام یک ظرف خیلی خوشگل هدیه آورد تا توش به به بخورم. خاله برفی هم یک گل سر خیلی ناز نازی بهم داد. خیلی دوستتون دارم. وقتی بیام، جبران می کنم.![]()
مامان جون لطفاً عکساش رو برام بذار اینجا![]()
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۰۲ ساعت توسط مامان - بابا
|
من و همسرم در اسفند ماه 1387 زندگی مشترکمون و شروع کردیم و حالا ادامه ماجرا . . .