دیشب (۱۳/۵/۹۲) ساعت ۱۰ شب وقتی مامان غذایی که مادرجون برامون فرستاده بود و بهش می گفتن کله گنجیشکی رو خورد خیلی خوشم اومد و به خاطر همین اولین حرکت رسمی رو توی دل مامان خوردم. عین یک جوجه کوچولو

مامانم کلی منتظر این موقع بود و همش دلش می خواست بدونه کی این اتفاق می افته البته من دو هفته ای می شد که فقط به شدت به شکمش فشار می آوردم اما نه به مفهوم حرکت.

مامانم یک کم دلخوره. آخه توی شرکتشون روی یک پروژه خیلی زحمت کشیده و حالا که جواب داده و کلی امتیاز می خواد شاملش بشه به خاطر من مامان محرومه

خدا جونی خودت می دونی که مامانم چه قدر تلاش کرد. خودت لطفاْ هواش رو داشته باش تا دلش نشکنه. ممنونم