تبليغاتX
یک زندگی تازه
امان از دست خودم. آخه از وقتی که اومدم سر کار هی تصمیم می گیرم زبانم رو قوی کنم ولی مگه این زندگی می ذاره ( دانشگاه ، کار و عروسی و  . . . ) ولی دیگه جدی می خوام شروع کنم.

اِهه بسته دیگه . دختره تنبل . ( الان این وجدانِ منه مثلاً)  از امروز روزی یه درس همینجا می خونی که اگه یادت بره پیش همه آبروت بره دِهه از کتاب ۵۰۴ شروع می کنیم:

درس اول :

abandon ترک کردن hardship سختی
keen تیز gallant دلیر
jealous حسادت - غیرت data اطلاعات
tact تدبیر unaccustomed غیرعادی
oath قسم bachelor مرد مجرد
vacant خالی qualify واجد شرایط بودن

یکی منو از دست این وجدانم نجات بده  مثلاً امروز ۴ شنبه ِ ها،  اَه

به شرطی که ۵ شنبه و جمعه ها تعطیل باشم. ( OK?) 

هورا هورا هِی هِی

+ نوشته شده در  88/02/30ساعت   توسط   | 

بابا جونی از سفر ایتالیا برگشت.  ولی من یه خورده خجالت کشیدم. آخه وقتی داشت سوغاتی هامون رو می داد دیدم چند تا اسباب بازی آورده. از اونجایی که من خودم بچه اولم و فقط یه خواهر کوچکتر از خودم دارم. به خاطر همین پرسیدم که برای کی این اسباب بازی های خوشگل رو آوردی ؟

بابا خندید ولی چیزی نگفت. ولی مامانم طاقت نیاورد و گفت برای نوش آورده دیگه کلی من و شوشو جونم ذوق کردیم و تو راه برگشت خونه قربون صدقه نی نی آیندمون رفتیم. (که خدا کنه دختر باشه )

دیشب هم وقتی از شرکت برگشتم هر کاری کردم دیدم حوصله ندارم غذا درست کنم. مامانم هم زنگ زد و گفت براتون شام درست کردم وقتی شوشوت اومد بیان می گن خدا برای تنبلا می سازه راست می گن

ولی وقتی شوشو جونم اومد دیر وقت بود و منم یادم رفته بود به مامان گلم خبر بدم . بنده خداها شام نخورده بودند و منتظر ما نشسته بودند. ساعت ۱۰ بود که دیدم مامانی مهربون با ظرف غذا پشت دره (آخه با خونه اونها فقط سه تا کوچه فاصله داریم )هم شام مون رو آورد و هم ناهار فردامون.

مامانی و بابایی گل و مهربونم خیلی خیلی دوستون دارم .

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت   توسط   | 

کلاْ چهارشنبه ها از صبح خوشحالم و همش منتظرم ساعت ۵ بشه بدوئیم بریم خونه

دلم می خواهد یه پنجشنبه جمعه ای برسه که نه جایی بریم و نه کسی بیاد و همش استراحت کنیم.

ولی تا حالا هیچ وقت نشده. این هفته هم مجبور شدیم بریم خونه مامان شوشو. البته از حق نگذریم از اول عروسی تا حالا فقط یکبار برای تبریک عید رفته بودیم خونشون ولی اون بنده خداها چیزی نمی گفتند.

ولی وقتی رسیدیم اونجا از تعجب چشامون ۴ تا شد. مامان شوشوی عزیز خورده بود زمین و زیر چشماش حسابی کبود شده بود. خیلی ترسیدیم. به خاطر اینکه کسی ناراحت نشه بعد از یک هفته به هیچ کس نگفته بود. امیدوارم زود زود خوب بشه.

خلاصه این هفته هم نشد که همش استراحت کنیم. تا هفته دیگه هم خدا بزرگه.

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت   توسط   | 

راستش یه جورایی دلم می سوزه که تنبلی کردم و زودتر شروع به نوشتن نکردم . اما اشکالی نداره امروز یه مروری از گذشته می نویسم.

پنج سال پیش روز اول دانشگاه وقتی رفتم سر کلاس فرهاد قصه ما هم اونجا بود و همون نگاه اول کار خودشو کرد و خلاصه بعد از چهار سال موفق شد از عروس خانوم بله رو بگیره  و  . . .   ولی راستش رو بگم توی اون دوره  خیلی خیلی اذیتش کردم تا ببینم چند مرده حلاجه

هیچ وقت فکرشم نمی کردم با اون همه استرسی که داشتم روز عروسیمون این قدر به من خوش بگذره . تا قبل روز عروسی همش دلم شور می زد و این قدر استرس و هیجان داشتم که حتی هر جا برای خرید می رفتیم فروشنده ها هم متوجه می شدند. اما اون روز این قدر خدا جونم به من کمک کرد که نگو اصلا باورم نمی شد . به من می گفتن که خیالت راحت باشه ولی دیگه فکر نمی کردم این قدر ریلکس بشم.

نمی دونم حکمت خدا چیه که نزدیک عروسی مشکلات عجیب و غریب پیش میاره. شایدم این مشکلات همیشه هستن ولی اون موقع آدم خیلی خیلی حساس می شه. مثلا مامان بزرگ گلم مریض شد که خدا شکر الان خیلی خیلی بهتره. یا مثلا عموی گلم یک دفعه حالش بد شد البته خیلی جوونه و ما اصلا انتظارش و نداشتیم که این موضوع براش پیش بیاد. خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت.

دقیقا اولین هفته گرد عروسیمون سال نو هم از راه رسید و ما اولین سال تحویل زندگی مشترکمون رو جشن گرفتیم.  

چون عروسی و تعطیلات عید با هم پیش اومد و ما یکسره مهمونی بودیم من اصلا متوجه تغییرات پیش اومده  نبودم ولی چشتون روز بد نبینه از روزی که تعطیلات تموم شد و رفتیم سر کار تازه فهمیدم که ای بابا دیگه خونه بابا و مامان تموم شد.  وقتی از سر کار می اومدم خونه خوابم می برد و وقتی بیدار می شدم این قدر عین بچه کوچولوها گریه می کردم که نگو هرچی هم شوشو می گفت بیا بریم خونه مامانت می گفتم نه نمی خوام بد عادت بشم.

تا اینکه یک بار مامانم زنگ زد و شاکی شد که چرا نمی آیی و دیگه طاقت نیاوردم پیش مامانم زدم زیر گریه. تازه مامان و بابا فهمیدند که اشتباه فکر کردن که من چقدر عاقلانه با این موضوع کنار اومدم  آخرای فرودین هم به لطف باباجونم رفتیم ماه عسل دبی. جالبه که هر چی توی سفر بودیم احساس می کردم اومدیم ماموریت و وقتی برگردیم هر کی می ره خونه خودش  ولی وقتی برگشتیم خوب خوب شدم و زندگیمون عادی شد.

 

+ نوشته شده در  88/02/23ساعت   توسط   | 

سلام.

چند سال بود که وبلاگهای مختلف رو میدیدم و دلم وبلاگ می خواست.

اما خوب هم تنبل بودم هم نمی دونستم چی بنویسم. البته درگیر درس و دانشگاه و بعدشم مراسم عروسی شدم.

ولی امروز دومین ماهگرد ازدواجمونهدیگه دلم و زدم به دریا و اومدم تو گروه وبلاگی های گل

راستش دلم می خواهد وقتی من و شوشو گلم مامان و بابا شدیم نی نی مون (که خدا کنه دخمل بشه) بدونه چه اتفاقاتی تو زندگیمون افتاده

+ نوشته شده در  88/02/22ساعت   توسط