|
|
|
|
|
بابا جونی از سفر ایتالیا برگشت. ولی من یه خورده خجالت کشیدم. آخه وقتی داشت سوغاتی هامون رو می داد دیدم چند تا اسباب بازی آورده. از اونجایی که من خودم بچه اولم و فقط یه خواهر کوچکتر از خودم دارم. به خاطر همین پرسیدم که برای کی این اسباب بازی های خوشگل رو آوردی ؟
بابا خندید ولی چیزی نگفت. ولی مامانم طاقت نیاورد و گفت برای نوش آورده دیگه دیشب هم وقتی از شرکت برگشتم هر کاری کردم دیدم حوصله ندارم غذا درست کنم. مامانم هم زنگ زد و گفت براتون شام درست کردم وقتی شوشوت اومد بیان ولی وقتی شوشو جونم اومد دیر وقت بود و منم یادم رفته بود به مامان گلم خبر بدم . بنده خداها شام نخورده بودند و منتظر ما نشسته بودند. ساعت ۱۰ بود که دیدم مامانی مهربون با ظرف غذا پشت دره (آخه با خونه اونها فقط سه تا کوچه فاصله داریم )هم شام مون رو آورد و هم ناهار فردامون. |
||
|
|
|
|
|
کلاْ چهارشنبه ها از صبح خوشحالم و همش منتظرم ساعت ۵ بشه بدوئیم بریم خونه
دلم می خواهد یه پنجشنبه جمعه ای برسه که نه جایی بریم و نه کسی بیاد و همش استراحت کنیم. ولی تا حالا هیچ وقت نشده. این هفته هم مجبور شدیم بریم خونه مامان شوشو. ولی وقتی رسیدیم اونجا از تعجب چشامون ۴ تا شد. مامان شوشوی عزیز خورده بود زمین و زیر چشماش حسابی کبود شده بود. خیلی ترسیدیم. خلاصه این هفته هم نشد که همش استراحت کنیم. تا هفته دیگه هم خدا بزرگه. |
||
|
|
|
|
|
راستش یه جورایی دلم می سوزه که تنبلی کردم و زودتر شروع به نوشتن نکردم . اما اشکالی نداره امروز یه مروری از گذشته می نویسم. پنج سال پیش روز اول دانشگاه وقتی رفتم سر کلاس فرهاد قصه ما هم اونجا بود و همون نگاه اول کار خودشو کرد و خلاصه بعد از چهار سال موفق شد از عروس خانوم بله رو بگیره و . . . هیچ وقت فکرشم نمی کردم با اون همه استرسی که داشتم روز عروسیمون این قدر به من خوش بگذره . تا قبل روز عروسی همش دلم شور می زد و این قدر استرس و هیجان داشتم که حتی هر جا برای خرید می رفتیم فروشنده ها هم متوجه می شدند. نمی دونم حکمت خدا چیه که نزدیک عروسی مشکلات عجیب و غریب پیش میاره. شایدم این مشکلات همیشه هستن ولی اون موقع آدم خیلی خیلی حساس می شه. مثلا مامان بزرگ گلم مریض شد که خدا شکر الان خیلی خیلی بهتره. یا مثلا عموی گلم یک دفعه حالش بد شد البته خیلی جوونه و ما اصلا انتظارش و نداشتیم که این موضوع براش پیش بیاد. خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت. دقیقا اولین هفته گرد عروسیمون سال نو هم از راه رسید و ما اولین سال تحویل زندگی مشترکمون رو جشن گرفتیم. چون عروسی و تعطیلات عید با هم پیش اومد و ما یکسره مهمونی بودیم من اصلا متوجه تغییرات پیش اومده نبودم ولی چشتون روز بد نبینه از روزی که تعطیلات تموم شد و رفتیم سر کار تازه فهمیدم که ای بابا دیگه خونه بابا و مامان تموم شد. تا اینکه یک بار مامانم زنگ زد و شاکی شد که چرا نمی آیی و دیگه طاقت نیاوردم پیش مامانم زدم زیر گریه. تازه مامان و بابا فهمیدند که اشتباه فکر کردن که من چقدر عاقلانه با این موضوع کنار اومدم
|
||
|
|
|
|
|
سلام. چند سال بود که وبلاگهای مختلف رو میدیدم و دلم وبلاگ می خواست. اما خوب هم تنبل بودم هم نمی دونستم چی بنویسم. البته درگیر درس و دانشگاه و بعدشم مراسم عروسی شدم. ولی امروز دومین ماهگرد ازدواجمونه راستش دلم می خواهد وقتی من و شوشو گلم مامان و بابا شدیم نی نی مون (که خدا کنه دخمل بشه) |
||
|
+
نوشته شده در 88/02/22ساعت توسط
|
||