خبر خبر دو تا از دندونای پایینم در اومده (پنجشنبه 10/7/93). موش موشی شدم. مبارک مبارک

از دو ماهگیم که اولین بار بود به فروشگاه شهروند رفته بودم، یک خانوم فروشنده مهربون با من دوست شد. حالا هم که 9 ماهم تموم شده و من و دید و شناخت. هم اون خیلی ذوق کرد و هم حالب بود که من اصلا غریبی نکردم. خاله شهروندم رو خیلی دوست دارم.

پنجشنبه(10/7/93) بی خبر رفتیم خونه عزیز و باباحاجیم و حسابی همه رو سوپرایز کردیم. من هم پا به پای مامان و مامانی و عزیز تا ساعت 3:30 نصفه شب بیدار بودم و شیطونی میکردم. آخه خونشون بزرگه و با خیال راحت چهاردست و پا می رفتم.

کار جدیدم: لی لی حوضک بازی می کنم. کسی از من بپرسه: 1 2 ؟ من جواب میدم:  ده 

+ نوشته شده در  93/07/12ساعت   توسط مامان - بابا  | 

پنجشنبه (3/7/93) شب به همراه بابا و مامان و بابایی و مامانی و خاله برفی جونم رفتیم سینما (شهر موشها - برج میلاد) ، اولش خیلی بهم خوش گذشت ولی از جایی که اسمش رو نبر اومد ، ناراحت شدم و ترجیح دادم برم توی سالن و به تماشای شهر فرنگ مشغول باشم. جمعه (4/7/93) ، قرار بود برم تاتر که فهمیدیم ساعتش رو بهمون اشتباه گفتن و به جاش رفتیم مرکز خرید کورش و توی قسمت وسایپل بازیش با بابایی اسب سواری کردم و چرخ و فلک سوار شدم. بقیه بازیهاش هم چون کوچولو بودم ، نتونستم. به خاطر باز شدن مدرسه ها، مامانی جونم لطف می کنه میاد خونمون تا من توی ترافیک جابه جا نشم. مرسی مامانی گلم. دوست دارم. از کارهای جدیدم هم: لی لی لی لی حوضک یاد گرفتم:)
+ نوشته شده در  93/07/06ساعت   توسط مامان - بابا  |