مامانم، اون موقعی که من هنوز دنیا نیومده بودم همیشه می گفت من هیچ وقت وسایل خونه رو به خاطر بچه جابه جا نمی کنم، بلکه بهش یاد میدم که چی اشتباه چی خطر داره و . . .  

اما دیشب خودش مجبور شد به خاطر شیطونی های من این تغییرات رو بده: 

شیشه میز مبل رفت رو میز ناهار خوری 

تمام صندلی های میز ناهار خوری برعکس به سمت پذیرایی شدن تا موقع راه رفتن ازشون کمک بگیرم 

قالیچه ای که برنده شده بودم و قرار بود برام یادگاری بمونه، پهن شد جلوی بوفه 

یک پارچه ضخیم روی میز تلوزیونی انداخته شد تا من با لبه اون تصادف نکنم، این کار اشک مامان رو در آورده 

ولی خودش می گه همه اینها فدای یک تار موم، تو سلامت باش  

این روزها مامان از سرکار میاد و  من رو می خوابه و میشینه کارهای تولددم رو انجام میده، بعدش هم شب هم دوباره منو می خوابونه خودش بیداره می مونه ، همش در حال اجرای تزئیناته 

بابایی ماموریت رفته بود کیش و برام یک بلوز و دامن آورد، من فسقلی هم وقتی پوشیدمش این قدر ذوق کردم و به همه نشونش میدام 

دیشب هم به مامان با اشاره می گفتم روی زمین دراز بکش و سرم رو بغل مامان میذاشتم، آخه دلم شیر میخواست 

راستی از سشوار حسابی میترسم، تا مامان میاردش، به موهام اشاره می کنم و نق نق می کنم و سعی می کنم برم بغل بابا قایم شم

+ نوشته شده در  93/10/16ساعت   توسط مامان - بابا  | 

مامانی به من یاد داده بود که وقتی صدای اذان میاد دستم رو کنار گوشم بذارمدیروز در کمال ناباوری مامان و مامانی وقتی صدای اذان رو شنیدم اولش دستم رو کنار گوشم گذاشتم ولی بعدش بدون اینکه کسی به من یاد بده دو تا دستام رو بردم سمت آسمون 

بلدم الکی عطسه کنم 

بلدم دست به سینه بشینم 

بلدم چند قدمی راه برم و نیفتم  

بلدم نشون بدم که چشمم، دماغم، دهنم و دندونام کجان

ازم در مورد تولد بپرسن ، شروع به فوت کردن میکنم و قبل اینکه چیزی بذارم دهنم فوتش میکنم 

بابایی برام یک ماشین صورتی خوشگل خریده که خودم سوارش می شم یکسره بوقش رو فشار میدم 

عاشق موبایل و کنترل تلویزیونم 

بهم میگن کتاب بخون یا شعر بخون یک صداهای بامزه ممتدی از خودم در میارم 

خلاصه که مامان بابا عاشقم شدن بد جوری مخصوصا بابایی که شبها زنگ میزنه و ما رو با کلک میکشونه خونشون  

الهی تن همشون سالم باشه مخصوصاً مامانی که هر روز صبح از خونشون میاد و من رو نگه میداره، مامان هم حسابی در تلاشه تا یک پرستار مطمئن برام پیدا کنه وگرنه بابا میگه من برم مهد تا مامانی و مادرجون خسته نشن  

 

خاله تمشکی جونم، مرسی که تولدم رو تبریک گفتی

+ نوشته شده در  93/10/09ساعت   توسط مامان - بابا  |