بابت تاخیرم یک دنیا معذرت می خوام . به خاطر یک سری مشکلاتی که پیش اومده فعلاْ وبلاگ یک زندگی تازه آپ نمی شه.
دلم برای همه دوستای وبلاگیم یک ذره شده . در اولین فرصت از خجالتتون در میام .
دوستتون دارم
روزی که عملش کردن توانایی نداشتم حتی به ملاقاتش برم و خودش هم اصرار داشت که من بعد عمل نبینمش . قربون مهربونیاش برم .
آخر شب دلم طاقت نداد و رفتم ملاقاتش . بعد از اینکه از بیمارستان اومدیم بیرون از ته دل اشک می ریختم و فقط از خدا سلامتیش رو می خواستم. همین و بس.
همسرم هم پا به پای من اشک می ریخت و دلداریم می داد. همون جا نذر کردیم که اگه سلامتیش برگرده محرم امسال به نیتش غذا میدیم
خدا رو هزاران بار شکر که مامان بزرگ گلم رو بهمون برگردوند.
ای خدای مهربون هیچ بنده ای رو اسیر بیمارستان نکن (آمین)
RSS