سلام من یک دخمل هشت ماه و ده روزه ام با یک مامان تنبل، که تا برنگشت سر کار کلا به سمت دنیای مجازی نیومد. حالا تند تند از اتفاقهایی که افتاده بنویسم: شب یلدا سال 92 من دنیا اومدم و خدا رو شکر هم خودم هم مامانم خوب بودیم. تا ده روز خونه خودمون بودیم بعدش رفتیم خونه مامانی و بابایی. اوایلش خیلی بد می خوابیدم و گریه می کردم تا کمکم همه چی چی خوب شد. توی هفت ماهگی یعنی زمانی که مرخصی مامان به ته دیگش رسید، رزلا گرفتم و دو شب بستری شدم. از اونروزه که مامان برای نگهداشتن ما اعتماد به نفسش رو از دست داده. الانم که مامان برگشته سر کار من رو بابا، صبحها میبره پیش مامانی که از مامان هم بیشتر دوسش دارم. اولین حرفم آقون بود و الان ماما ، بابا، ممم می گم. کلاغ پر و دالی بازی هم بلدم. چهار دست و پا هم راه میرم. Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  93/06/10ساعت   توسط مامان - بابا  | 

از تاریخ 92/8/13 مامان برای چک آپ رفت دکتر که به خاطر کمبود مایع آمنیوتیک دکتر دیگه به مامان اجازه نداد که بره سر کار 

بعد از اینکه وسایلم رو چیدن مادر جون و بابا جون به همراه عمه و دو تا زن عموهام اومدن و وسایل من رو دیدن و مامان بهشون از گیفتهای من یادگاری داد.

توی این مدتی که مامان خونه بود و استراحت می کرد کلی توپولی شده بودم که یک دفعه بابام سرما خورد و مجبور شد به خاطر من دور از مامان باشه. مادر جون بابا رو برد خونوشون و و مامانی هم مامانم رو برد خونشون. تا اینکه مامانم هم سرما خورد بعدش همه اعضا خانواده سرما خوردن. 

حالا دکتر هم گفته من تا 4 دی دنیا میام. مامان هم داره سعی می کنه که حسابی من رو تقویت کنه.

الهی همه چی به خیر و خوشی بگذره و من زودی بیام پیش مامان و بابا



+ نوشته شده در  92/09/20ساعت   توسط مامان - بابا  |