مامان من معتاد شده دائماً من رو آتلیه های مختلف میبره و عکس می گیره. میگه دلش میخواد تا تک تک لحظه های بزرگ شدنم رو ثبت کنه منم تا جای ممکن همکاری می کنم

پنجشنبه ۱۰ مهر منو برد آتلیه که خوب بود و عکسام رو دوست داشت بعداز ظهرش هم به درخواست بابا هممون با مامانی و بابایی راهی خونه عزیز و باباحاجی شدیم

جمعه ۱۱ مهر قرار بود مامان یک سمینار برای کودک بره که کلا یادش رفت و جدا از هزینه ای که کرده بود ، دلش برای سمینار پرباری که نرفت خیلی سوخت

یکشنبه ۱۳ مهر رفتم تاتر دوم زندگیم، به اسم خرگوش و آب نبات ه.ویجی. خیلی خوش گذشت ولی آخرش خوابم برد

چهارشنبه ۱۶ مهر دسته جمعی رفتیم بزرگترین ارکستر کودکان، اونجا هم از خوش شانسیم یک قالیچه برنده شدم (البته بابایی برنده شد ولی چون قبل از برنده شدن اعلام کرد که اگه هر کدوممون برنده شیم جایزه مال لیانا هست دادش به من )

پنجشنبه ۱۷ مهر رفتیم آتلیه و بعد از اون هم رفتیم کانون پرورش فکری کودکان که جشن روز کودک بود. اونجا هم با مامان و بابا عکس خوشگل گرفتیم

 جمعه 18 مهر با مامان و مامانی و خااله سپده جونم رفتیم نمایش رقص با.نو.ان خیییلی خوشم اومد و با نانای خودم جلب توجه میکردم

از دوشنبه 21 مهر تا 24 مهر رفتیم شمال، اولین سفر شمال من، هوررا 

جمعه 2 آبان ، مامانی برام آش دندونی درست کرد که خودم خیلی دوست داشتم. این مال مامانی گلم.

پنجشنبه 8 آبان دوباره مامان منو برد آتلیه (کفش.دوزک)

کارهای جدیدم :

برای شعر : بزبزک شاخ داره شاخ شاخ شاخ و آخ آخ آخ عملکرد تصویری از خودم نشون میدم

حسابی خودم رو برای مامانم لوس می کنم و همش دهنم رو میزارم روی صورتش تا بوسم کنه

مفهوم ممن رو میدونم و شصتم خبرداره که توی یخچال یک خبرهای خوبی هست

یک هفته هست که تخم بلدرچین می خورم و دوست دارم 

دیگه دسته مبل رو نگه میدارم و میخوام قدم بردارم

تمام دکوریهای خونه از دست من رفتن قایم شدن . آخه چرا

Image and video hosting by TinyPic


+ نوشته شده در  93/08/10ساعت   توسط مامان - بابا  | 

خبر خبر دو تا از دندونای پایینم در اومده (پنجشنبه 10/7/93). موش موشی شدم. مبارک مبارک

از دو ماهگیم که اولین بار بود به فروشگاه شهروند رفته بودم، یک خانوم فروشنده مهربون با من دوست شد. حالا هم که 9 ماهم تموم شده و من و دید و شناخت. هم اون خیلی ذوق کرد و هم حالب بود که من اصلا غریبی نکردم. خاله شهروندم رو خیلی دوست دارم.

پنجشنبه(10/7/93) بی خبر رفتیم خونه عزیز و باباحاجیم و حسابی همه رو سوپرایز کردیم. من هم پا به پای مامان و مامانی و عزیز تا ساعت 3:30 نصفه شب بیدار بودم و شیطونی میکردم. آخه خونشون بزرگه و با خیال راحت چهاردست و پا می رفتم.

کار جدیدم: لی لی حوضک بازی می کنم. کسی از من بپرسه: 1 2 ؟ من جواب میدم:  ده 

+ نوشته شده در  93/07/12ساعت   توسط مامان - بابا  |