یاد گرفتم وقتی شیر می خوام به مامانی می گم، شی  وقتی هم ماست میخوام میگم، ما  

وقتی هم که نون میخوام ،اشاره می کنم ، میگم ، نو  

کلا آخر کلامات رو حذف می کنم  

وقتی دستم کثیف میشه و یا آشغالی پیدا کنم ، میرم جلوی ظرفشویی، به زور در کابینت رو باز میکنم که بندازم سطل آشغال ، اشاره می کنم که مامان دستم رو بشوره

 شدیداً پافشاری می کنم که خودم قاشق دستم بگیرم و غذام رو بخورم، بماند که به همه گلهای فرشها هم غذامیدم 

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۹ساعت   توسط مامان - بابا  | 

بابا برای یک هفته رفت ماموریت و من و مامان رفتیم خونه بابایی، مامان هم به خاطر یکی از همکاراش که مریض شده بود، آبل.ه.مرغا.ن گرفته بود ، ترسید که خودش بگیره و بعدشم من، دیگه نرفت و مرخصی گرفت، کلی هم از دست همکارش حرص خورد که مجبوره به خاطرش از مرخصیش استفاده کنه، آخه نباید میومد و مرخصی داشت، ولی ...

البته به جاش با مامان کلی خوش گذروندیم. رفتیم خرید و یک شبش هم رفتیم تاتر کمدی (امین .آبادی .ها) 

بابا هم از سفر برام لباس و اسباب بازی آورد، مرسی بابا جون 

این هفته هم (29/11/93) ، همه با هم رفتیم برنامه طنز و شاد دیدیم (آتش.بس 3)و حسابی نانا کردم ولی متاسفانه یک دونه پفک خوردم و حسابی هم خوشم اومد مامانی همه رو دعوا کرد و قراره هیچ وقت دیگه به من پفک ندن 

خیلی شیطون شدم و تمام تلاشم رو می کنم تا با اشاره منظورم رو بگم. مامان میگه ، حسابی حرفه ای هستم

احساس مالکیت به مامان دارم و اصلن اصلن نمیذارم بابا به طرف مامان بیاد 

یاد گرفتم با اسباب بازیهام، آشپزی می کنم و الکی غذا درست می کنم، میزارم دهن مامان ، مامان هم باید بگه : به به 

عاشق عزیز یعنی مامان مامان مامانم هستم   به خاطر همین هم ، هر کسی رو که حس کنم شبیهشه به طرفش میرم . به سینم میزنم ، مثلاً  ادای عزیز رو درمیارم که به من میگه : دورت بگردم  

از بس گوشی مامان و بابا رو می خواستم ، از دستم عصبانی شدن و تبلت مامان طی مراسمی به من اهدا شد و مامان گفت از خیر تبلتش گذشت

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۶ساعت   توسط مامان - بابا  |