پنجشنبه (3/7/93) شب به همراه بابا و مامان و بابایی و مامانی و خاله برفی جونم رفتیم سینما (شهر موشها - برج میلاد) ، اولش خیلی بهم خوش گذشت ولی از جایی که اسمش رو نبر اومد ، ناراحت شدم و ترجیح دادم برم توی سالن و به تماشای شهر فرنگ مشغول باشم. جمعه (4/7/93) ، قرار بود برم تاتر که فهمیدیم ساعتش رو بهمون اشتباه گفتن و به جاش رفتیم مرکز خرید کورش و توی قسمت وسایپل بازیش با بابایی اسب سواری کردم و چرخ و فلک سوار شدم. بقیه بازیهاش هم چون کوچولو بودم ، نتونستم. به خاطر باز شدن مدرسه ها، مامانی جونم لطف می کنه میاد خونمون تا من توی ترافیک جابه جا نشم. مرسی مامانی گلم. دوست دارم. از کارهای جدیدم هم: لی لی لی لی حوضک یاد گرفتم:)
+ نوشته شده در  93/07/06ساعت   توسط مامان - بابا  | 

مامان و بابا با هم سرماخوردن و همش نگرانن که من هم نگیرم، به خاطر همین منو بردن دکتر که یک وقت سرماخورده نباشم، توی مطب خانوم پرستاری که به خاطر حجم کم کیسه آب مامانآ اون موقعی که من توی دلش بودم همش به مامانم سرم میزد، مامان و شناخت و گفت این بانمک کوچولو توی دلت بوده بعدش هم به مامان گفت که از رفتار و میمیک صورتم معلومه که من باهوشم و از مامان و بابا خواست که حسابی حواسشون به من باشه و منو پرورش فکری بدن

اما : من سرما خوردم و حسابی آبریزش و بدتر از همه کلی بداخلاقی می کنم. پنجشنبه 27 شهریور، اولین تاتر کودکانه زندگیم رو شرکت کردم (رویای شیرین حسنک). خیلی بهم خوش گذشت و کلی دست میزدم و نانا میکردم. آخرشم یکی از بازیگرها اومد و لپم رو کشید و گفت از اولی که اومدم رو صحنه با دیدن شما حواسم پرت شد:)
+ نوشته شده در  93/06/23ساعت   توسط مامان - بابا  |