از 27 اسفند مامان دیگه سر کار نرفت ولی دلش غصه داشت آخه جده بزرگ مامان به رحمت خدا رفت، خیلی خیلی مهربون بود، خدا رحمتش کنه

سال تحویل من خواب بودم ، اما مامان و بابا به زور من رو بیدار کردن و لباس تنم کردن، هر چند من همکاری نکردم و گریه کردم

صبح  روز اول عید هم با خاله مامان رفتیم یزد، خیلی خوش گذشت و من کلی کیف می کردم ولی شبی که برگشتیم، تب کردم و مریض شدم و هفته دوم نزاشتم مامان بره سرکار

کارهای جدیدم:

عاشق تخم مرغم و بهش میگم: توقونو

هر شخصی رو ازم می پرسن کجاست؟ با دست نشون میدم و میگم اونـــــــا

هر چی ازم می پرسن دوست داری؟ با حالت ناز و ادا میگم نـــــــه

از هر کی دلخور شم، سریع به نفر بغل دستیش شکایت می کنم، این قضیه می تونه تا n  دفعه تکرار شه و توی یک لوپ بیفته

یک دفعه و بدون مقدمه میپرم بغل مامان و بابا و هی بوسشون می کنم  

به شدت عاشق آهنگ گل به سر عروس هستم و مامان و بابا هم مجبورن تمام مدت به این آهنگ رو گوش کنن و باید همکاری هم کنن 

یاد گرفتم بگم  " ای بابا " و خیلی هم جالب بیانش می کنم 

در جواب اینکه ماهی چی میگه ، دهنم رو بی صدا باز و بساه می کنم 

کلی هم به زبان چینی و ژاپونی تند تند سخنرانی می کنم

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۱۵ساعت   توسط مامان - بابا  | 

یاد گرفتم وقتی شیر می خوام به مامانی می گم، شی  وقتی هم ماست میخوام میگم، ما  

وقتی هم که نون میخوام ،اشاره می کنم ، میگم ، نو  

کلا آخر کلامات رو حذف می کنم  

وقتی دستم کثیف میشه و یا آشغالی پیدا کنم ، میرم جلوی ظرفشویی، به زور در کابینت رو باز میکنم که بندازم سطل آشغال ، اشاره می کنم که مامان دستم رو بشوره

 شدیداً پافشاری می کنم که خودم قاشق دستم بگیرم و غذام رو بخورم، بماند که به همه گلهای فرشها هم غذامیدم 

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۹ساعت   توسط مامان - بابا  |